واشنگتن دیسی دیگر آن شهر آرام و نمادین نیست. اینجا، در قلب ویرانی پس از یک همهگیری مرگبار، خیابانها با علفهای هرز پوشیده شده، خودروها به دیوارهای فروشگاهها چسبیدهاند و تنها صدای غالب، صدای تیراندازی گروههای درگیر بر سر بقا است. من به عنوان یک عامل جدید «دیویژن» قدم به این منظره غمانگیز گذاشتم، تفنگم را محکم در دست گرفتم و آماده شدم تا نظم را، حتی شده یک وجب خاک، به این آشوب بازگردانم. این شروع سفر من در «تام کلنسیز دیویژن ۲» بود؛ سفری که پر از لحظات نفسگیر تیراندازی، کشف و البته، کمی ناامیدی بود.
اولین چیزی که در این ویرانه توجه را جلب میکند، وسواس تقریباً بیمارگونه سازندگان در جزئیات بصری است. واشنگتن دیسی زنده است، نه به معنای معمول، بلکه به معنای یک موجود زخمی که نفسهای آخرش را میکشد. نور خورشید از میان شاخههای درختانی که بر ساختمانهای تاریخی رخنه کردهاند میتابد و سایههای درازی روی آسفالتهای ترکخورده میاندازد. بافتها، از زنگار روی ماشینها تا پارگی چادرهای پناهندگان، با دقتی خیرهکننده اجرا شدهاند. این جهان تنها یک صحنه نیست؛ یک شخصیت است. یک یادآوری دائمی از آنچه از دست رفته و آنچه برای بازپسگیری آن باید جنگید. حرکت در این فضا، حتی خارج از ماموریتها، خود یک تجربه است. پیدا کردن یک خاطره صوتی از یک سرباز در حال مرگ در کنار یک سنگر موقت، یا دیدن یک اسباببازی رها شده در کنار یک گور دستهجمعی، داستانی را روایت میکند که دیالوگهای بازی هرگز به پای آن نمیرسند.
اما قلب تپنده دیویژن ۲ در گیمپلی آن نهفته است، و اینجا است که بازی واقعاً میدرخشد. مکانیک تیراندازی و استفاده از کاور، مانند یک ساعت سوئیسی دقیق تنظیم شده است. احساس هر اسلحه متمایز و رضایتبخش است. لرزش کنترلر با هر شلیک، عکسالعمل واقعی دشمنان به اصابت گلوله (که از افتادن ناگهانی تا پنهان شدن عاجلانه متغیر است) و صدای طنینانداز شلیک در میان خرابهها، همگی دست به دست هم میدهند تا هر درگیری را به یک باله مرگبار و هیجانانگیز تبدیل کنند. تنوع دشمنان نیز قابل تحسین است. دیگر با انبوهی از اسفنجهای متحرک که فقط عدد سلامتی بالایی دارند روبرو نیستیم. گروههای مختلف، تاکتیکهای مخصوص به خود را دارند. «منافقان» با چکشهای بزرگ و زرههای سنگین شما را زیر فشار میگذارند، در حالی که «کلاغسیاهها» مانند یک نیروی نظامی منظم عمل میکنند و با مانورهای هماهنگ شما را محاصره میکنند. این تنوع، استراتژی شما را در هر نبرد به چالش میکشد و مانع از یکنواختی میشود.
پیشرفت شخصی و سیستم لووت، ستون فقرات هر بازی از این ژانر است. در طول کمپین اصلی، این سیستم تقریباً بیعیب عمل میکند. شما دائماً در حال پیدا کردن اسلحه و تجهیزات جدید هستید و حس ارتقاء مداوم و معنادار وجود دارد. آزمایش با ترکیبهای مختلف استعدادها (Talents) و ویژگیهای تجهیزات برای ساخت یک «بیلد» خاص، چه یک اسنایپر کشنده از راه دور و چه یک مهاجم همهکاره با مسلسل، عمیقاً مجذوبکننده است. بازی به شما فضای کافی برای آزمایش میدهد و بازخورد روشنی از عملکردتان در میدان تیر ارائه میدهد.
اما پس از رسیدن به پایان داستان اصلی و ورود به «مرحله پایانی» (Endgame)، متوجه یک شکاف عجیب شدم. دنیا ناگهان گستردهتر میشود، اما انگیزه برای کاوش در آن کمی محو میگردد. ماموریتهای تکراری با دشمنان قویتر، اگرچه از نظر چالش جذاب هستند، اما حس پیشرفت قوی اولیه را ندارند. به نظر میرسد بازی برای مدتی در پیدا کردن مسیر درست برای هدایت بازیکن به سمت محتوای باارزشترین خود دچار تردید شده است. این احساس مانند این است که پس از یک سفر جادهای فوقالعاده، به یک تقاطع بزرگ برسید که تابلوهای راهنما کمی گنگ هستند.
داستان بازی، نقطه ضعف آشکار آن است. در حالی که زمینهسازی اولیه — فروپاشی جامعه پس از یک بیماری همهگیر — قدرتمند و حتی امروزه به طرز عجیبی مرتبط است، روایت شخصیتمحور جذابی وجود ندارد. شخصیتها بیشتر شبیه به اهداف روی یک نقشه یا منبع دیالوگهای کلیشهای هستند تا افرادی که برایشان احساس همدردی کنیم. ماموریت ما نجات چه کسی است؟ به غیر از یک «ایده» مبنی بر بازگرداندن نظم، انگیزه عاطفی عمیقی وجود ندارد. این یک فرصت از دست رفته بزرگ است، به ویژه در جهانی که با چنین مهارتی از طریق محیطسازی قصه میگوید.
از نظر صدا، بازی بر طراحی صوتی فوقالعاده خود تکیه میکند. موسیقی متن کمرنگ اما موثر است و فضای مناسب را ایجاد میکند. اما ستاره واقعی، صداهای محیطی و سلاحها هستند. تفاوت صدای شلیک یک تفنگ تهاجمی در یک خیابان تنگ با انعکاس آن در فضای باز یک پارک، قابل تشخیص است. صدای خشخش حرکت در میان علفهای بلند، فریادهای دشمنان برای هماهنگی، و حتی صدای آرام باران بر سقف چادرها، همه به غنای باورپذیری این جهان ویران کمک میکنند. این جزئیات صوتی شما را در بازی غرق میکند.
دیویژن ۲ در نهایت بازیای است با دوگانگی ذاتی. از یک سو، یک بازی تیراندازی کاور-بیس با مکانیکهایی است که از بسیاری از نمونههای همرده خود پیشی میگیرد، در دنیایی که نفس میکشد و شما را به کاوش دعوت میکند. از سوی دیگر، با یک روایت ضعیف و یک مرحله پایانی که گاهی احساس میکند بیشتر شبیه یک دویدن در جا است تا یک صعود جدید.
پس این بازی برای چه کسی است؟ اگر عاشق سیستمهای عمیق شخصیتسازی، تیراندازی رضایتبخش تیمی و کندوکاو در دنیاهای باز با جزئیات خیرهکننده هستید، دیویژن ۲ یک گنجینه است. تجربه بازی به صورت گروهی دوستان، لحظات به یاد ماندنی بسیاری میسازد. اما اگر به دنبال یک قصه گیرا با شخصیتپردازی قوی یا یک مرحله پایانی بینقص و همیشه نو هستید، ممکن است پس از ساعات اولیه کمی احساس کسالت کنید.
برای من، جذابیت غرق شدن در آن واشنگتن دیسی ویران، لذت یک نبرد تیمی هماهنگ و هیجان پیدا کردن یک قطعه تجهیزات عالی، بر کاستیهای داستانی آن چیره شد. این بازی مانند خود شهر واشنگتن است: یک شاهکار مهندسی با طرحی پیچیده و جزئیات خارقالعاده، اما گاهی اوقات در بیان یک داستان انسانی ساده، دچار مشکل میشود.
Tom Clancy's The Division 2
یک شوتر کاور-بیس استثنایی با دنیایی زنده و مکانیکهای درخشان که ضعف در روایت را جبران میکند.
نکات مثبت
- مکانیک تیراندازی و استفاده از کاور بسیار دقیق و رضایتبخش
- طراحی محیطی خیرهکننده و مملو از داستانگویی محیطی
- سیستم عمیق شخصیتسازی و تنوع قابل توجه در ساخت بیلدهای مختلف
- تنوع تاکتیکی دشمنان که نبردها را چالشبرانگیز و متنوع نگه میدارد
نکات منفی
- داستان ضعیف و شخصیتهای فراموششدنی
- مرحله پایانی (Endgame) میتواند تکراری و فاقد جهتگیری روشن باشد
- برخی مهارتها (Skills) در مقایسه با گزینههای دیگر کمتر مفید به نظر میرسند
-
گیمپلی
-
داستان
-
صداگذاری
-
گرافیک




