گاهی اوقات یک بازی آنقدر در اجرای اصولی خود استادانه عمل میکند که به جای نوآوری انقلابی، یک تجربهی بینقص و سرگرمکننده ارائه میدهد. «Ratchet & Clank: Rift Apart» دقیقاً چنین اثری است. پس از ساعتها پرواز میان ابعاد، مبارزه با رباتهای شرور و جمعآوری پیچ و مهره، میتوانم با اطمینان بگویم که این عنوان، نه یک انقلاب، بلکه یک تکامل خیرهکننده و احتمالاً بهترین نسخه از فرمولی است که این سری دوستداشتنی را برای دو دهه محبوب نگه داشته است.
داستان از جایی آغاز میشود که رتچت و کلنک، قهرمانان کهنهکار کهکشان، در آستانهی یافتن باقی نژاد گمشدهی لامبکسها هستند. اما دکتر نفاریوس، شرور همیشگی، با دزدیدن دستگاهی به نام «بعدنما»، همه چیز را به هم میریزد. انفجار این دستگاه، پارگیهایی در بافت واقعیت ایجاد میکند و قهرمانان ما را به بعدی موازی پرتاب میکند؛ جایی که نفاریوس به امپراتوری تمامعیار تبدیل شده و مقاومتی ضعیف در برابر او میجنگد. در این جهان موازی است که با ریوت، همتای لامبکس رتچت، و کیت، همتای آسیبدیدهی کلنک آشنا میشویم. اینجا نقطهی قوت اصلی روایت نهفته است: معرفی شخصیتهای جدیدی که صرفاً کپیهای رنگی نیستند، بلکه عمق احساسی تازهای به داستان میبخشند. ریوت، با اجرای فوقالعادهی جنیفر هیل، موجودی سرسخت و آسیبدیده است که اعتمادش به دیگران، قربانی سالها مبارزهی تنهایانه شده. سفر او برای پذیرش کمک و غلبه بر ترسهای درونی، موازی با دغدغههای رتچت درباره تعلق و خانواده، قلب تپندهی این ماجراجویی است. در مقابل، شخصیتپردازی نفاریوسها کمی تکبعدی و کارتونوار باقی میماند و بیشتر نقش محرک برای پیشبرد ماجرا را ایفا میکنند.
اما هستهی اصلی هر بازی رتچت و کلنک، گیمپلی آن است و «Rift Apart» در این زمینه یک سمفونی کامل از شلیک، پرش و انفجار است. حرکت رتچت و ریوت با اضافه شدن حرکت سریع جانبی و دویدن روی دیوار، روانتر و پویاتر از همیشه شده است. میدانهای نبرد گستردهترند و دشمنان از جهات مختلف هجوم میآورند، که استفاده هوشمندانه از حرکت سریع برای فاز شدن از میان حملات را به یک ضرورت لذتبخش تبدیل میکند. زرادخانهی سلاحهای خلاقانه، ستون فقرات این رقص مرگبار است. از «پاشندهی تزئینی» که دشمنان را به مجسمههای بوستانی بیحرکت تبدیل میکند، تا «دافع خلأ» که هم شیلدی محافظ است و هم سلاحی انفجاری، هر اسلحهای حس متمایز و کاربردی خود را دارد. سیستم ارتقا که با استفاده مکرر از سلاحها فعال میشود، انگیزهای عالی برای آزمایش تمام گزینههاست.
مکانیک پارگیهای بعدی، که نام بازی از آن گرفته شده، بیشتر از آنکه یک ویژگی انقلابی در گیمپلی باشد، یک ادای احترق فنی به قدرت سختافزاری پلیاستیشن ۵ است. کشیدن قلاب به سمت یک شکاف و پرتاب فوری به نقطهای دیگر در میدان نبرد، هیجانانگیز است و گاهی راهگشا، اما به ندرت احساس میکنید که بدون آن در مضیقه هستید. جایی که این تکنولوژی واقعاً میدرخشد، در سطوحی است که با بلیزون کریستال سر و کار دارید. ضربهای به این کریستال میزنید و در کسری از ثانیه، کل محیط از یک جنگل یخزده به یک صخرهی آتشین تبدیل میشود. این تغییر آنی نه تنها حیرتآور است، بلکه اساس پازلهای هوشمندانهای را شکل میدهد که باید از تفاوتهای این دو بعد برای پیشروی استفاده کنید. این لحظات، اوج هنرنمایی اینسامنیاک هستند.
از نظر بصری، بازی یک شاهکار مطلق است. این دیگر آن مقایسهی قدیمی «مثل یک فیلم پیکسار» نیست؛ این بازی در بسیاری لحظات از استانداردهای پیکسار پیشی میگیرد. جزئیات باورنکردنی است: هر تار موی روی بدن رتچت و ریوت، انعکاسهای کامل و بینقص روی سطوح فلزی در شهر نفاریوس، نورپردازیای که هر محیط را غرق در شخصیت میکند. تنوع سیارهها شگفتانگیز است؛ از کلانشهرهای پر زرق و برق و نئونی گرفته تا باتلاقهای پر از گیاهان عجیب و غریب و بیابانهای سوزان. هر جهان نه تنها از نظر هنری منحصربهفرد است، بلکه پر از زندگی، فعالیت و داستانهای محیطی کوچکی است که عمق آن را افزایش میدهد. عملکرد بازی نیز، چه در حالت وفاداری بصری با ردیابی پرتو و چه در حالت عملکرد با نرخ فریم بالا، تقریباً بیعیب و نقص است.
طراحی صدا نیز در همین سطح تعالی قرار دارد. صدای هر سلاح، از شلیک خشک یک پیستول تا غرش رعدآسای یک راکتانداز، رضایتبخش و متمایز است. استفاده از صدای سهبعدی، شما را کاملاً در میان میدان نبرد غرق میکند و جهتیابی حملات دشمنان را تنها با شنیدن ممکن میسازد. موسیقی متن مارک مادرزباگ، با ترکیب تمهای کلاسیک سری با المانهای سینثوی جدید، فضایی حماسی و گاه فضایی ایجاد میکند که کاملاً با لحن بازی همخوانی دارد. اگرچه موسیقی به ندرت جلوتر از طراحی صدا میایستد، اما حضوری تاثیرگذار دارد.
با این همه، سفر کامل کردن بازی ممکن است برای برخی کوتاه به نظر برسد. مسیر اصلی داستان را میتوان در حدود دوازده تا پانزده ساعت به پایان رساند، و اگرچه سیارهها مملو از چالشهای جانبی، ابعاد جیبی برای کشف و کلکسیونهای مختلف هستند، اما برخی از این فعالیتها میتوانند کمی تکراری احساس شوند. به عنوان مثال، بخشهای مربوط به گلیچ، ربات عنکبوتی که برای پاکسازی ویروسها استفاده میشود، با وجود شخصیت پردازی بامزهاش، از نظر گیمپلی عمق چندانی ندارند. همچنین، با وجود عمق احساسی شخصیتهای اصلی، برخی از بخشهای میانی داستان کمی از تمرکز خارج میشوند و صرفاً بهانهای برای بازدید از یک سیارهی جدید هستند.
در نهایت، «Ratchet & Clank: Rift Apart» مانند یک تعطیلات فضایی تمام عیار است: پر از رنگ، اکشن، طنز و قلب. این بازی ممکن است فرمول اصلی را زیر و رو نکند، اما هر جزء از آن را با چنان دقت و عشقی پرداخت کرده که نتیجه نهایی غیرقابل انکار است. این اثری است که هم قدیمیهای سری را به وجد میآورد و هم میتواند نسل جدیدی از بازیکنان را عاشق این دو قهرمان کند. اینسامنیاک نه تنها یک نمایش فنی خیرهکننده برای پلیاستیشن ۵ ارائه داده، بلکه یادآوری کرده که در نهایت، یک بازی خوب باید چه حسی داشته باشد: خالصانه، سرگرمکننده و به یاد ماندنی.
Ratchet & Clank: Rift Apart
یک سفر بینکهکشانی خیرهکننده که بهترین عناصر سری را در درخشانترین شکل ممکن ارائه میدهد.
نکات مثبت
- اجرای خیرهکننده و بینقص بصری که مرزهای گرافیک نسل جدید را جابجا میکند.
- گیمپلی روان، رضایتبخش و به شدت سرگرمکننده با زرادخانهای خلاقانه از سلاحها.
- شخصیتپردازی عمیق و تاثیرگذار ریوت و کیت که به داستان قلب تازهای میبخشند.
نکات منفی
- طول کلی تجربه ممکن است برای برخی بازیکنان کمی کوتاه به نظر برسد.
- شخصیتهای شرور نسبت به قهرمانان، پرداخت سطحیتری دارند.
- برخی از بخشهای گیمپلی جانبی (مانند بخشهای گلیچ) پس از چند بار تکرار جذابیت خود را از دست میدهند.
-
گیمپلی
-
داستان
-
صداگذاری
-
گرافیک




