بازی را تمام کردم و کنترلر را روی میز گذاشتم. سکوت اتاق بعد از آن همه غرش، فریاد و صدای خش خش علفهای زیر پا، سنگینتر از هر چیزی بود که تجربه کرده بودم. «آخرین بازمانده از ما قسمت دوم» فقط یک دنباله نیست؛ یک تجربه تمام عیار است که شما را در مرکز یک طوفان احساسی قرار میدهد و بعد رهایتان میکند تا با قطعات به جا مانده از روحتان کنار بیایید. ناتی داگ این بار نه دنبال رضایت مخاطب، که در پی به چالش کشیدن عمیقترین باورهای او درباره انتقام، بخشش و انسانیت است.
داستان، پنج سال پس از ماجرای اولین قسمت، ما را به دنیای الی میبرد. جکسون، این پناهگاه امن، دیگر فقط صحنهای برای آرامش نیست، بلکه بستری است برای رشد رابطهای عمیقتر بین الی و جوئل. اما این آرامش شکننده، با حادثهای هولناک در هم میشکند و الی را به ورطه یک تعقیب بیامان و کورکورانه برای انتقام میکشد. اینجاست که بازی جسورانهترین حرکت خود را انجام میدهد: شما را وادار میکند تا داستان را نه از یک، که از دو منظر کاملاً متضاد ببینید. نیمی از بازی را در پوست الی، مملو از خشم و درد، سپری میکنید و نیمی دیگر را در کفش ابی، کسی که خود او هم داستان و انگیزههای پیچیدهای دارد. این تغییر دیدگاه، شاهکاری در روایت است. شما را مجبور میکند تا با دشمن دیروز همذاتپنداری کنید، خشونتهایی که مرتکب شدهاید را از نگاه قربانی ببینید و دائماً از خود بپرسید: «حق با کیست؟» این بازی به وضوح نشان میدهد که در چرخه خشونت، هیچ قهرمان مطلق و هیچ شریر محضی وجود ندارد؛ فقط انسانهای زخمخوردهای هستند که هر کدام بار سنگین داستان خود را به دوش میکشند. با این حال، طولانی شدن بیش از حد برخی بخشهای میانی بازی، مخصوصاً در سفر سیاتل، گاهی از شدت ضرباهنگ داستان میکاهد و حس تکرار را القا میکند. گویی توسعهدهندگان کمی در غرق شدن در جزئیات جهان غرق شدهاند و رشته اصلی هیجان را گم کردهاند.

از نظر گیمپلی، اینجا است که ناتی داگ واقعاً درخشیده است. اگر اولین قسمت بیشتر بر بقا و مدیریت منابع تاکید داشت، قسمت دوم شما را به یک شکارچی چابک و مرگبار تبدیل میکند. حرکت الی و ابی سریع، سیال و کاملاً پاسخگو است. میتوانید از روی زمین بلغزید، زیر ماشینها خزیده و در علفزارها کمین کنید. تنوع تاکتیکی فوقالعاده است. یک بخش را میتوان تماماً با استیلث و خنجر زدن از پشت به پایان برد، و بخشی دیگر را با ترکیب بمبهای دودزا، کوکتل مولوتف و تیراندازی دقیق. لحظهای که یک بطری پرت میکنید تا گروهی از زخمیها را به سمت دشمنان انسانی بکشانید، و سپس از میان آشوب ایجاد شده خود را به مقصد برسانید، از رضایتبخشترین لحظات بازی است. سیستم ساخت و ساز در حین بازی روان است و اجازه میدهد در کسری از ثانیه نارنجک یا کیسه سلامت بسازید. اما هوش مصنوعی همتای این سیستم است. دشمنان انسانی هوشمندانه عمل میکنند؛ موقعیت شما را به یکدیگر اطلاع میدهند، محیط را دور میزنند و اگر تنها بمانند، با ترس و لرز به دنبالتان میگردند. این باعث میشود هر درگیری مانند یک معما باشد که باید برایش راهحلی پیدا کنید.

از نظر بصری، بازی بیتردید یکی از بهترینهای تاریخ است. این فقط در مورد رزولوشن بافتها یا شمارش موها نیست؛ در مورد نحوه استفاده از نورپردازی برای القای حس است. نور خورشید که از میان شاخ و برگ درختان جنگلهای سیاتل میگذرد، سایههای دراز و ترسناک در خرابههای متروک، و نور گرم شمعها در یک پناهگاه موقت… هر صحنه یک نقاشی زنده است. جزئیات محیط حیرتآور است: برف واقعاً روی کفشها جمع میشود، گل روی شلوار میماند و باران همه چیز را خیس و براق میکند. اما مهمتر از همه، انیمیشنهای صورت و به خصوص چشمهاست. شما میتوانید تمام طیف احساسات – از خشم سوزان گرفته تا ناامیدی عمیق و اندوه خاموش – را در چشمان شخصیتها بخوانید. این سطح از جزئیات، شخصیتها را از مدلهای سهبعدی صرف به موجوداتی باورپذیر تبدیل میکند.

در بخش صدا، باید به طراحی صدا بیشتر از موسیقی اشاره کرد. موسیقی گوستافو سانتائولالا باز هم عالی و در خدمت فضاسازی است، اما آنچه واقعاً شما را در دنیای بازی غرق میکند، صداهای محیطی است. خش خش حرکت در بوتهها، صدای تق تق چوبهای پوسیده زیر پا، ناله باد از میان پنجرههای شکسته، و از همه مهمتر، صداهای دشمنان. کلیکرها با آن صدای ترسناک و متمایزشان، حتی پس از دهها ساعت بازی باز هم مو بر تن راست میکنند. جهتیابی صوتی با هدفون تجربه را متحول میکند؛ میتوانید دقیقاً تشخیص دهید دشمن از کدام سمت در حال نزدیک شدن است. صداگذاری ضربات مشت و سلاحها نیز بسیار با وزن و رضایتبخش است و هر درگیری را ملموس میکند.
در نهایت، «آخرین بازمانده از ما قسمت دوم» بازیای است که برای همه ساخته نشده است. داستان تلخ، خشن و بیرحم است و از شما میخواهد کارهایی انجام دهید که ممکن است از درون تهی شوید. اما این دقیقاً نقطه قوت آن است. این بازی مصالحه نمیکند. شما را با سختترین بخشهای طبیعت انسان روبرو میکند و پاسخی آسان ارائه نمیدهد. برای کسانی که به دنبال یک تجربه سینمایی عمیق، گیمپلی فنی و چالشبرانگیز، و جهانی باورنکردنی غرقشده در جزئیات هستند، این یک شاهکار غیرقابل انکار است. اما اگر از داستانهای خطی و خوشایند لذت میبرید، یا با خشونت شدید گرافیکی مشکل دارید، این سفر ممکن است برایتان سنگین باشد. این بازی یک اثر هنری است که مدتها پس از تمام شدنش، در ذهن شما میماند و با شما گفتگو میکند.
The Last of Us Part II
شاهکاری جسورانه و بیرحم که مرزهای روایت در بازیهای ویدیویی را جابجا میکند، حتی اگر در میانه راه کمی از نفس بیفتد.
نکات مثبت
- گیمپلی عمیق، چابک و با تنوع تاکتیکی فوقالعاده
- داستان جسورانه و روایت دووجهی که مفاهیم انتقام و بخشش را به چالش میکشد
- کیفیت بصری خیرهکننده با نورپردازی و انیمیشنهای صورت بینظیر
نکات منفی
- طولانی شدن و احساس تکرار در برخی بخشهای میانی بازی
- خشونت شدید و لحن تلخ داستان ممکن است برای برخی بازیکنان سنگین باشد
- تغییر ناگهانی دیدگاه در میانه داستان میتواند برای برخی مخاطبان چالشبرانگیز باشد
-
گیمپلی
-
داستان
-
صداگذاری
-
گرافیک
